
حس تازه ي تندي به دهانم ميسرد
آن سان که از هم آغوشي کنده هاي کهنسال خيس
بايد اين گونه باشد
راه و رسم رهايي
باز هم به ورطه ي بي کلماتي رسيده ام
باز هم به بي شاعرانگي دير
و به آفتابگردان هاي بي تخمه
و من سردم ميشود
من که در هيچ امتحاني قبول نميشوم
بي هزارمين تار مو
مثل کاسه ي قاصدک خورد
پس از وزش ساده ي هواي خسيس
- سلام
من برگشتم
نزديک به 6 ماهه که نبودم،يه خورده پنيرم عوض شده بود،يعني يه تغيير کوچيک تو زندگيم ايجاد شد که تا خاستم باهش کنار بيام اينقدر طول
کشيد.اينم نتيجش بود، 6 ماه ننوشتم البته اينجا ننوشتم.
اينا يادّاشت هاي روزانمه که اينجا مينويسمشون.
تاريخم داره
بالاخره واحد گرفتم
همش دارم پشت سر هم هماقت ميکنم،اهساس ميکنم توي يه دره ي عميق افتادم که هر چي دست و پا ميزنم
بيشتر فرو ميرم،نبايد اين ترم هم ميرفتم دانشگاه هماقت محض بود،ولي حالا ديگه خيلي ديره،اسمم رفته تو اون کامپيوتر لعنتي
2 روز واحد گرفتم که بقيه هفته رو بتونم کار کنم.به پولش اهتياج دارم،اگه بتونم....
روزاي خوب زندگيم داره پشت سر هم ميره و من هيچ قلتي نمي کنم،بيشترم از اين زور به فشارم ميياد که
ميدونم ميخام چي کار کنم ولي بازم همش از صبح تا شب الافي!هالم به هم ميخوره!
ديگه زمان بي مفهوم ترين کلمه تو زندگيمه.ساعت مچي مو به دوستم هديه دادم(اگرچه اونم نديدم هيچوقت دستش کنه)ساعت موبايلمم از کار انداختم
ميخام به همه چي بخندم،شايد براي مستقل شدن من يه کم زود بود و حالا بدجوري کم آوردم...از اينم هميشه فرار ميکنم
نميدونم اين درسته که بعد نود و بوقي که اومدم اينجا و دارم مينويسم يه مشت خزعبلات اعساب خورد کن تهويلتون بدم يا نه
ولي هس کردم بگم بهتره
ميدونم تو اين مدتي که نبودم خانّده هام کم شده،شايدم ديگه خانّده اي ندارم
ولي به هر حال ميدونم که دوستايي دارم که هميش هستن
نميدونم چي ميشه...
ميشه ديگه ننويسم؟؟؟؟!!!!!!
حجم ها به طور اغراق آميز کوچک و بزرگ ميشوند.
من در مرکز دنيا مي ايستم و دستور ميدهم که همه چيز بچرخد.
و دست هاي تو را ميگيرم و ميچرخم.
تو سرت گيج ميرود.
افتادن ترس ندارد . حتي اگر بقيه بفهمند
باور کن.
همه دوست دارند بچرخند. ولي همه ميترسند
ولي وقتي بيفتي حتي بقيه بيشتر دوستت خواهند داشت
چون تو فعال شده ي يکي از بزرگترين خواسته هاي آنهايي
نمي دونم اين چه وضعيتيه براي خودم درست کردم. اصلا نمي رسم بيآم سر اينجا و افاضات بکنم. همين طور اتفاقات مختلف ميوفته و با خودم مي گم اوه اوه برم اينو بنويسم، بعدشم اينو بنويسم و ... اما بعد از چند روز که وقت مي کنم آن لاين بشم مي بينم يه هفته است که اصلا نيومدم ببينم تو صفحه خوشگلم چه خبره. خب سعي مي کنم از امروز اقلا هر دو يا سه روز يه بار بيآم بنويسم. ماشالله مطلب که کم نيست و بلکه زيادي هم هست اما بسکه برنامه زندگيم خر تو خر يا همون طور که آدم با ادب ها مي گن شير تو شيره، نمي شه و بعدش با خودم مي گم ولش کن ديگه الآن نوشتنش کيف نمي ده. اخه امروز داشتم واسه يکي از دختراي همکارم راجب تمرکز هرف ميزدم،اينکه چقدر تمرکز تو کارمون مهمه و به هيچ جا بر نميخوره که يه مدت همه چيز رو کنار بزاري و فقط کار کني.و چند سال بعد بري دنبال عشق و عاشقي و از اينجور چيزا. بهش گفتم شايد خودت نفهمي ولي اين چيزا انرژي مثبت زهنتو ميگيره و باعث ميشه که نتوني تو کارت موفق بشي،لامسب مشکل اينجاست که کار ما کاملا زهنيه و اين چيزا خيلي توش مهمه،يعني تاسير ميزاره. آخر هرفام ديدم داره بم ميخنده .آره!هرفامو قبول نداشت،اخه اين مشکل خودمم بود، اهتمالا تو دلش داشته ميگفته تو که لالايي بلدي چرا خابت نميبره؟! چقدر خجالت کشيدم -به يکي ديگه داشتم ميگفتم امروز که بايد مثبت فکر کني تا موفق شي برگشت بهم گفت تو که اينهمه مثبت فکر کردي به کجا رسيدي که من برسم؟! بازم خجالت کشيدم همه ي اينا فقت به خاتر............چي؟!ارزشّشو نداره ديدين يه موقعهايي با يکي آشنا ميشين که ازتون کوچکتره و عين برادر يا خواهر کوچولوتون که هيچ وقت نداشتين دوستش دارين و بعد مثل سگ پشيمون ميشين؟ خب اگه تا حالا چنين حالتي بهتون دست نداده اميدوارم هيچ وقت دچارش نشين اما از من گفتن که خيلي افتضاحه و اثرش تا چند وقت همينطور آزاردهنده است. هي با خودت مي گي اه ديدي چه اشتباهي کردم؟؟ کاشکي زودتر اين حالت دست از سرم برداره ،ميگن هرف تعهد ميياره پس ميگم متاسفم عزيزم ولي ميزارمت کنار!! پي نوشت.. 1)منو ميبخشي که آدم بي رهميم و ولت ميکنم به امون خدا ولي پول واسم مهمتره خب حوصله ندارم بنويسم.......
الان يه پست نوشتم که اصلاً ازش اهساس رزايت نکردم،نميدونم هالا بزارمش اينجا يا نه!اگه بزارمش ميدونم يه ساعت ديگه پشيمون ميشم که ديگه فايده نداره
و اگه هم نزارمش پس چی بنويسم الان اينجا؟!
اين لعنتی باز به سرافت افتاده...!دوگولرو ميگم.
اين همه کتاب خوندم اين مدت اونواقت الان واسه 4 تا خط ناقابل...../؟شايدم همون قبلی رو گزاشتم
مممممم....فعلا فقط خاستم آپ کرده باشم چون يه مدته نبودم فکر نکنين مردمو از دستم راحت شدين،تلفونمون قتع بود
فکر کنم بايد يه بار ديگه بزرگواريتونو شامل حال ما کنين و 2 پست قبلی رو که البته الان ديگه اينجا نيست
به سان شتری ببينيد که ندیده اید...!
همه چي از اونجا شروع شد که يه شب اين سيستم ما قرش گرفت و هنگام آپ کردن بنده زد به سرش و من نتونستم عکسي رو که ميخاستم بزارم رو وبلاگم
از دوست عزيزي که دست بر قضا اون شب ...و طبق معمول هر شب آن لاين بود به عبارتي ...خاهش کردم که قدم رنجه کنّند به داخل ميز مديريت بنده و ما را از امکانات سيستم مبارکه
مستفيز بفرمايند.عرضم به هزور انبر شما که يوزر نيم ،پسوورد دادن ما همان شروع بي جنبه گي اين جماعت دون مايه هم همان...و از آن به بعد وبلاگ مزکور يه روز خوش به خودش نديده و ما هم اومديم مرام بکوبيم و به شخسيت رفقا
توهين نکنيم و پسوورد رو تعويز نکرديم که اي کاش قلم پام ميشکست و عوزش ميکردم
هالا اين شده حال و روز ما....که بخت و اقبال بيدار ما و ميريم لب دريا با آفتابه و ازاین صحبتا
......
آره دوست عزيزم شايد دارم به قول تو مثل بچه ها رفتار ميکنم و زيادی بزرگش کردم ولی فکر ميکنم اين يه ورق پاره
ديگه بتونه سهم من باشه توی دنيای وب به اين بزرگی...خاهش ميکنم !نميخاين که همينم ازم دريغ کنين ميخاين؟
نميدونم ...ولی عزيزم واسه پاک کردن خراب کاريات دست به دامن خيلی ها شدم،مجبور شدم خودمو کوچيک کنم و شماره اي رو بگيرم که اصلن دوست نداشتم ديگه...
و اونم با کمال وقاهت جوابمو نده،2 تا از بهترين پستام پاک شد،قالب قبلی رو از دست دادم و کلی وقت کشته شد این وسط فقط واسه يه خاطر يه شوخی بی مزه
حالا خودت بگو اخه این رسمش بود؟
ساعت5/12 ظهره که دارم مينويسم،خونه ساکته،فقط صداي هميشگي اون آهنگ قديمي،طبق معمول روي تختم(همون تخت قديمي و جيرجيرو)ولو شدم وکرختم
اگه رهام کنن دوست دارم ساعت ها اينجا بشينم و فقط به موسيقي گوش بدم و به فکر فرو برم.يک هفته اي ميشه که اينجام ،
دلم تنگ...نه!دلم تنگ نشده...اصلاً
اهتمالا الان بچه ها به همه جا تلفن کردن تا غيبتم رو خبر بدن.
کار بدون من جولو نميره...!
از اين سمتم گيرم.نميزارن بيام...مامان..بابا..و اون!
عجيبه که آدم براي نگه داشتن مردم چه حرفاي احمقانه اي ميتونه بزنه...و عجيب اينه که مردم حرفاي احمقانه اي رو که به اونها زده ميشه باور ميکنن.
عزيزم قشنگم،تو بهتريني،خوشگل تريني،وجودت خيلي زروري است..خب ديگه چي؟!البته اينا حرفايي يه که اونا ميزنن
خيلي سعي کردن با اين مزخرفات نگهم دارن،بنابرين منم فرار کردم و اومدم اينجايي که الان هستم..ايالت ام.ال.آر..و باز کرخت شدم.زندگي در اينجا خيلي جريانش کند تر از تهرانه،شايد به همين خاتره که وقتي مييام اينجا کرخت ميشم،بين دوستايي که زياد شاد نيستن
چند ماهه که بيشتر وقتمو اينجا ميگزرونم،به خاطر کارم و طبق معمول علي رقم ميل همه.
از اونجا صداشونو ميشنيدم..
غير مسوّل،خام،بولهوس،دختربچه ي لعنتي.....
کلمه ي حقيقي رو هيچ وقت پيدا نخاهند کرد،تنها کلمه اي که در فرهنگ لقاتشون پيدا نميشه،چون در زندگيشون وجود نداره....آزاد
طي تست روانشناسي اخير که توسط یک روانی اشغال انجام شده
جوجه تيغي افسردگی نگرفته
ضمناً به دليل مشغليات روحي و فکري سر دبير،اين مکان مم بعد فقط ۴ شنبه ها آپ ديت ميشود
ارادتمند شما...
جوجه تيغي
خدای من!
يکی از دوستام داره تو بيمارستان ميميره و اونوقت من هيچ کاری از دستم بر نميياد،جز اينکه بيام اينجا و از همتون بخام
که واسش دعا کنين که هالش خوب شه.خدای من ،خيلی وهشتناکه که يه جوون 20 ساله که دوست منه بميره و هيشکی هيچ کاری نتونه بکنه
کسی يه دکتر مغز و اعصاب خوب تو کرج سراغ نداره....البته به جز اون 20 تايی که من ميشناسم،لطف کنين تکراری نباشه که قبول نيست جون شما

هر چي نوشتم الان با فشار يه دکمه ي لعنتي که اصلن نفهميدم کارش چيه پاک شد
اه..نميدونم ميتونم افکارمو متمرکز کنم که دوباره بنويسم يا نه!
عيد بود و باز بي هوسلگي يه من نسبت به زندگي
ديروز يکي ميگفت به خاطر من عيدش ريده شده توش
ولي من
هر سال عيدم ...خدايي هست
از عيد ها بدم ميياد
و از نو شدن سال
اهساس ميکنم، ميميرم
هيچ وقت واسه عيدم لباس نو نخريدم
و اتاقم رو علي رقم اسرار هاي مادرم تميز نکردم
اين 10 روز کار نکردم
فقط دلم ميخاست تو تختم بمونم و تو هپروت غير واقعي يه خودم فرو برم
اين خوبه که داره تموم ميشه
تست روانشناسي دادم
ميگه تو مرز افسردگي يم
و اضطراب شديد...
هوووومم
بارون ميياد
از بارون بدم مي ياد
احساس مي کنم يه جور ضعفه اسمونه
...
بايد برم آرايش کنم
چون ميخام برم بيرون
مثل هميشه با زور اون...و بر خلاف ميل خودم
.....
داشتم مارپيچ رو ميخوندم
فرق من با اون اينه که
اون راه فکريش مشخس شده
و من
هنوز تو آب روغنم
در حالي که نشسته بودم و داشتم الکي واسه خودم کاغذ سياه ميکردم يه هو فنرش در رفتمسيج اومد،خورشيد بود،نوشته بود....
جوجه تيغيه با يه کيوي ميرن خيابون بش ميگن اين کيه باش اومدي
بيرون ؟ميگه داداشمه از خدمت اومده....
آره..!اين اس.ام.اس انگ منه.من(جوجه تيغي)دختري که هميشه با خاطر موهاي وز وزي و کوتاهش بهش ميگن جوجه تيغي
و البته خودشم با اين اسم کلي حال ميکنه.دختر شر و شوري که همه فکر ميکنن خيلي مهربونه ولي خودش فکر ميکنه يه روه خبيث و بد اخلاق داره
که با 7 من عسلم نميشه خوردش.دختر تغس و حرف گوش نکني که دانشگاهشو با خاطر کارش ول کرده و کلي تهقير و سرزنش شده و هالا به عنوان يه ليدر موفق...که نه،

تنها ليدر دختر مجموعش شناخته شده و کلي اسم در کرده کلي هم دختراي مجموع دارن بش حسادت ميکنن و شمارشو ميگيرن که ازش راهنمايي بخان و از مجموع هاي ديگه مييان
ببينن اين خانم محترمي که اسمش پيچيده کيه و وقتي مييان ميبينن يه دختر بچه ي 20 ساله ي خل و چل با کولي و شلوار جين و کتوني کهنه، که با همه ميجوشه و مسخره بازي در ميياره و
بر عکس اون چيزي که همه فکر ميکنن اصلاً بلد نيست کلاس بزاره .

و هالا اين دختر بچه ي ژولي پولي (که از هموم رفتنم خيلي بدش ميياد.اينو اگه نميگفتم گير ميکرد تو گلوم)اهساس ميکنه که تمام عمر در مورد خودش اشتباه ميکرده و نه تنها آدم مردمي و باهال و مهربوني نيست
بلکه خيلي هم خود خاه و از خود راضيه،و فکر ميکنه شايد اينا همش به خاطر توجه بيش از هديه که مامان و باباش اون موقع که خيلي کوچيک بود بهش ميکردن...فقط به اين خاطر که تو المپياد ها و مسابقات زرت زرت رتبه ميياورد و
همه به خاطر داشتن همچي دختري بهشون تبريک ميگفتن(گرچه هالا که ديدن هيچ گهي نشدم حسابي از به دنيا آوردن من پشيمونن)خلاصه اينکه بد جوري تو اين بهبوحه گير کردم که من کيم؟!
چه چجوريم؟!و به اين نتيجه رسيدم که آدم آشقال و عوضي يي هستم و اين موضوع بدجوري داره آزارم ميده.
شايدم البته بشه گفه تا حد زيادي تاثيرات حرفاي دور و برمه که من آدم خود خواهي هستم و فقط خودمو ميبينم.......

اين 3 تا نقطه به اين خاطر بود که الان يکي از همون دخترايي که تو کفه زنگ زد و رشته ي افکارم ريده شد توش.يعني يادم رفت چي داشتم ميگفتم!...امّمّم..هي فکر کنم دوباره مثه اون وقتا شدم و همتون بايد دکون جوجه تيغي درمون کني وا کنين
تا از شر اين مزخرفاتم راحت شين...
ديگه همين...برين بيرون..!برين ديگه.....!
مرسي

واي چقدر حالم بد ميشه وقتي مي فهمم با زبون تلخ و تيزم کسي رو رنجوندم. با اين رک بودن لعنتيم باعث ناراحتي کسي شدم که شايد خودش نفهميده علت انتقاد من ازش چي بوده و واي چقدر از خودم بدم ميآد که اين احساس وقتي به اون شخص دست ميده که من مهمونشم. واي واي واي بر من. اگر زهر اين زبون من رو مي گرفتن شايد آدم قابل تحمل تري مي شدم ولي ...
اين فقط يه نفر نيست که نيش خورده. اين لعنتي همينطور قرباني مي گيره. صراحت لهجه زيادي هم بدبختييه واسه خودش. داشتم امروز به اين فکر مي کردم با اين رفتار پر از عيب و اشکالي که خود اشکولم دارم اگه مردم با ملاحظه نبودن و مثل خودم کله خر و رک بودن من بايد مي رفتم خودم رو مي کشتم.
اصلا يکي نيست بگه آدم عوضي به تو چه که کسي حرفي زده و ميزنه؟ لابد خودش مي دونه داره چي به کي چه موقعي با چه منظوري و چه هدفي ميگه و تو ديگه چرا حرص مي خوري که اي واي اينجام مثل همه جا پشت سر هم حرف ميزنن؟ اصلا خصلت انسان همينه و تو آدم نيستي که با همه هموني هستي که پشت سرشوني. تو هم بايد زبونت رو قيچي کني و بذاري تو جيبت و بري بشيني سر جات و خفه خون مرگ بگيري.
اه چقدر حالم بد شده. عجيب از خودم بدم اومد. خيلي وقت بود اينطوري کاري که کرده بودم يا بهتره بگم حرفي که زده بودم مثل بومرنگ برنگشته بود به ضرب يه مشت صاف تو دهن خودم. اين بهونه ها که رک هستم و صريح اللهجه و يک رنگ جلو و پشت سر و از غيبت بدم ميآد و اينا اينجا پشيزي ارزش نداره. با تموم اين حرفا فقط براي خودم اين مجوز رو صادر کردم که مردم رو بکوبم و از بالا بهشون نگاه کنم. فقط همين.
چه خوبه به گوشم رسيد. خيلي وقتها ميشه که يه چنين کارايي مي کنيم و هيچ وقت نمي فهميم چه تاثيري داشته و عجب گند فجيعي بوده که بوي تعفنش اينطوري ذهنم رو پر کرده الآن. اوه اوه عجب بويي. حالم بده. خيلي بد. عذرخواهي هم بي معنيه. چون مطمئنا اگه بازم تو اون موقعيت قرار بگيرم با اين پرنسيبل هاي سفيهانه خودم، به طور خودکار همين کارو تکرار مي کنم و همين حرف رو مي زنم.
چقدر بده وقتي که مي دوني چقدر بدي و آزاردهنده و مردم هم مجبورن تحملت کنن. هنوز نمي دونم چرا مجبورن تحمل کنن. شايد بايد کمکشون کنم که ديگه مجبور نباشن. اينطوري همه حالشون بهتر ميشه و من هم کمتر اين فرصت رو بدست ميآرم که اطرافيانم رو اذيت کنم. آره راهش همينه. اگه اونا نمي تونن من رو کنار بذارن من که تو اين کار خيلي ماهرم انجامش ميدم.


